احمد بن محمد حسينى اردكانى

121

مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى )

و قسمت [ 30 ] وهميّه عارض جسم مىشود به اعتبار آن كه صاحب كميّت است و فى الحقيقه عارض مقدار است اگر چه آن مقدار در وجود محتاج است به ماده . و قسمت عقليّه نيز عارض مقدار مىشود ، لكن مصحح عروض آن نفس مقدار مطلق است با قطع نظر از مراتب تعيّنات مقداريّهء آن . پس به حسب حقيقت عارض جوهر جسمى خواهد بود . و لفظ قبول نيز به حسب اصطلاح بر دو معنى اطلاق مىشود : يكى مطلق اتّصاف امر به چيزى ، خواه وجود موصوف مقدّم بر وجود صفت باشد به زمان ، خواه نباشد . و ديگر انفعال تجددى و آن را قوّه و استعداد نيز مىگويند و آن عبارت است از امكان اتّصاف شىء به صفتى كه براى آن حاصل نباشد با وجود حالتى كه مصحّح وجود آن تواند بود و قبول اين معنى با فعليّت و حصول جمع نمىشود ، بلكه به حصول آن صفت آن حالت باطل مىگردد . و چنان كه قبول به معنى استعداد با فعل جمع نمىتواند شد به اعتبار تقابل قابل من حيث هو قابل نيز با مقبول من حيث هو مقبول جمع نمىشود به همان اعتبار . و آنچه مشهور است ، كه واجب است وجود قابل با مقبول ، مراد آن نيست كه بايد قابل با وصف قابليت با مقبول جمع شود ، بلكه مراد آن است كه بايد ذات قابل بعد از حصول مقبول حامل مقبول باشد و الّا قابل قابل نخواهد بود . ( دليل اوّل براى اثبات هيولى از رهگذر وصل و فصل ) و بعد از تمهيد اين مقدمات مىگوييم : هر جسم كه قسمت خارجى را قبول مىكند ، مانند آب و هوا ، مركّب از دو جوهر است كه أحدهما حالّ است در ديگرى ، يعنى وجود فى نفسه‌اش عين وجود در محلّ است . و جوهر حال مسمّى است به صورت و جوهر محل به هيولى ، به دليل آنكه پيش از اين به ثبوت رسيد كه جسم متّصل فى نفسه است . و اگر متّصل فى نفسه نباشد مستلزم مقدار است كه آن متّصل فى نفسه است . پس چون قابل اتّصال و انفصال باشد شكّى در آن نيست كه اين دو امر ، يعنى متّصل فى نفسه يا [ 31 ] مستلزم فى نفسه و قابل انفصال ، بايد كه دو چيز باشند مغاير يكديگر به حسب خارج ، زيرا كه اگر متّصل يا مستلزم اتّصال قابل اتّصال و انفصال باشد ، بايد كه در حال قبول انفصال قابل ضدّ يا عدم خود يا قابل ضدّ لازم يا عدم لازم خود باشد ، و در حال قبول اتّصال قابل نفس خود يا قابل